
تنها نجات یافته کشتی،اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده ،افتاده بود. اوهرروز را به امید کشتی نجات ،ساحل راوافق به تماشا می نشست. سرانجام خسته وناامید،از تخته پاره هاکلبه ای ساخت تاخود را از خطرات مصون بداردودران بیاساید. ادامه داستان را درادامه مطلب بخوانید»»...
ادامه مطلب
خدای من دوستت دارم... در چند قدمی جانمیومن هنوز خوابم.... تویی که جاری میشوی در رگ وریشه احساسم خداجنمـــــ دوستت دارمــــ.... تویی که ریشه میجنبانی درتارو پودم... استشمامت میکنم.... آری توهمان بوی ناب خدایی... آری تو خدایی.... خدایی که باتمام ادراکم لمست میکنم... یخ زده است احساسم... آغوش گرم تورا....برای من هیچ شعله ی عشقی مهیا نساخت خـــــدا یـــــ مــــــــــــــن....من... دوستت دارم ...
ادامه مطلب